مگر تنها خواسته و بهانه اش نبودن من نبود؟ حالا که دیگر بیرونم کرد از تیک تاک لحظه هایش پس کجاست؟
نمی دانم دیگر حالا که رهایم کرد چه کسی بی بهانه بهانه ی بودنش را دارد؟
نگرانم نگرانم نگران
رفتم که دیگر بخندد . شاد باشد و رها در دنیایش
... رفتم تا به قول خودش از همه چیزش بکشم بیرون..از این جمله متنفرم
رفتم چون خودش خواست تا دیگر نمانم بی تابِ بودنِ گاه گاهش
نمیدانم کجاست و چگونه میگذرد روزگارش؟
حتماَ او خوش است با دیگری و من با خیالش
روزگار این است بی تابی و گریه ی شبانه برای داشتن رویای کسی که تنها می پندارد عروسکی بوده برای زنگ تفریحت
اگر بی سایه ی حضور من, او شاد است و آرام, باشد من تسلیم
من می مانم و جای خالی او و دل نگرانم
نگرانشم خیلی....... یعنی کجاست؟
الف.م.


No comments:
Post a Comment