چه جانفزاست زمانی ز خود سفر کردن
ز ننگ بی خبری خویش را خبر کردن
خوشا رکاب زدن بر سمند خاطره ها
به شهر کودکی خویشتن سفر کردن
به یاد زمزمه ها، عشق ها، جوانیها
ز کوچههای قدیم آشنا گذر کردن
به داغ مادر و یاد پدر که خاک شدند
ز اشک، دامن خود را پر از گوهر کردن
بگو پرنده بی جفت را به کنج قفس
که چاره نیست به جز سر به زیر پر کردن
به یاد صحبت یاران و روزهای نشاط
چه با صفاست شبی را به گریه سر کردن
عزیز مصر شدی یوسفا نمیدانی
عزیز حق کندت، یادی از پدر کردن
پ.ن: هر سال این موقع دلم میگیره که دیگه پیش ما نیستی...هیچوقت یادم نمیره چند روز گریه کردم وقتی شنیدم پر زدی از پیشمون و دیگه صدای آرامش بخشت رو ازمون دریغ کردی. اونجا که هستی واست تولد میگیرن؟
پ.ن: دلم میخواد دوباره برگردم به اون دوران بچگی و خانه سبز تو


No comments:
Post a Comment