Saturday

موقعیت؟ تصمیم گیری؟ پشتکار؟


امروز که بعد از دو ماه رفتم دوباره سر کار خیلی خوب بود چون با یه انرژی تازه برگشته بودم و همه چیز تازه به نظر می رسید!
قبل از اینکه برم تعطیلات. خانوم رییس جون یه شب منو کشید کنار و شروع کرد به صحبت راجع به اینکه چرا من دوست دارم زیاد کار کنم و همیشه همه چی رو به بهترین نحو انجام بدم؟ با خودم گفتم: واااااا پروردگارا این دیگه چه مدل رییسیه که من دارم؟به من میگه کمتر کار کنم؟؟؟و میگفت به خاطر همین موضوع من زیاد به "تیم وورک" علاقه ندارم و با کسی همکاری نمی کنم! اینم نوبرش بود والا!من که همیشه سعی می کنم تا جایی که میشه کار رو خودم انجام بدم تا نخوام ازکسی که خواهش کنم انجامش بده....چون کلا دوست ندارم کسی بخواد به خاطرکاری که واسم کرده منت الکی سرم بذاره.گرچه جایی که لازمه تقاضای کمک هم می کنم چرا که نه...منم تصمیم گرفتم از این به بعد پول بگیرم ولی کار نکنم! لول
حالا جالب تر این بود که با همه ی اینها به من پیشنهاد یه پست تمام وقت کرد بعد از اتمام درسم که خوب خیلی خوب بود...میشدم یه پا منیجر دیگه ! اما من به خاطر درسم و برنامه هایی که دارم مجبور شدم قبول نکنم...و امروز فهمیدم که یکی از همین داوطلبها که فقط دو ماه اونجا کار کرده بود اون پست رو گرفته!!! به همین راحتی...باورم نمی شد...


یعنی موقعیت ها توی زندگی آدم اینطور سریع از دست می رن؟و همیشه دیگران کمین کردن تا اگر یه لحظه پات لرزید و دودل شدی اون موقعیت رو قاپ بزنن؟هم م م م...

Thursday

هستم یا نیستم؟


زندگی می کنم پس هستم!...تا وقتی که باشی همه میگن هست دیگه بابا!حالا میبینیمش! اما 2 ماه یکبار هم به زور از آدم خبر میگیرن...

میگن میخندم چون مستم! وقتی می خندیدم همه می گفتن **خلی! اما دیگه از اون خنده ها هم خبری نیست...

میگن مهربونی کار میده دستم! اما دیگه این یکی رو راست میگن!وقتشه دیگه به روی خودم نیارمو بگم ***لقش!!

دیگه از دست همه خسته ام! تا کی صبوری؟تا کی به فکره همه بودن؟تا کی واسه کسایی مردن که حتی واست تب نمی کنن؟

ولی آخرش هم...من همون غزاله ی ساده لوح هستم! که با یه نگاه یا اشاره هورررری دلش میریزه...که چی بشه؟ که بفهمه فقط یه نگاه بوده...همین...به قول انگلیسیها :

No hidden agenda

ZzzzZzzz...


میگه که:
جهان آلوده خواب است و من در وهم خود بیدار

Monday

دو کلام حرف حساب




چیزهایی هست بدتر از تنهایی
اما سال ها طول می کشد تا این را بفهمی
وقتی هم آخر سر می فهمی اش
دیگر خیلی دیر شده
و هیچ چیز بدتر از
خیلی دیر نیست



چارلز بوکوفسکی

Wednesday

مراجعه


به نطر من یکی از بهترین کارهای نامجو "مراجعه" هست...گرچه کارهای نامجو رو بیشتر میشه از متن کارها ارزشیابی کرد تا موزیک
http://www.youtube.com/watch?v=7P-hd5wLkrQ

كلي‌گويي آفتِ شعر است

حرفِ مفت آفتِ ذهن

ذهنِ اَلكَن ستاره بشمارد

ذهنِ ياغي ستاره مي‌چيند

فاقِ كوتاه آفتِ لگن است

آفتِ جنگِ نو گَلَنگدَن است

آفتِ مزرعه ست و ملخ است

آفتِ عشق وصل يا بوسه

مردة يك‌شبه چو نمرة بيست

ثلث اول كه هيچ‌اش ارزش نيست

مردة قرن را چنين بنگر

همچو تجديدِ ناب شهريور

خنده سر داده رِند و بازيگوش

بگذار اين رفوزگي هم روش

ذهن شاگرد خِنگ فاجعه است

خنگ‌شاگرد در مراجعه است

عشق هميشه در مراجعه است

عشق هميشه در مراجعه است


بعد صدها هزار سال از خاك

چه مهم است پاك يا ناپاك؟

چه مهم است سَبكِ اسپيس راك؟

چه مهم است پول يا بي‌پول؟

چه مهم است ماله يا شاقول؟

آفت ذهن هم‌نشينِ بد است

خواه بنشسته روي مبلِ سياه

خواه در قاب تلويزيون پيدا

خواه اِستاده به آسمان چون ماه

حرف صدتا يه غاز تا ابد است

عشقِ اول فقط يه خاطره است

عشقِ بعدي هماره فاجعه است

عشق هميشه در مراجعه است

عشق هميشه در مراجعه است


آفت حافظه باكتريِ دقيق

مثل آبِ دهانِ مُرده رقيق

خاطره خود كلانترِ جان است

بر سَرَت بشكند هوار شود

مثل زندانِ ژان والژان است

حافظه نفس را بدرّاند

صد گيگابايت را بپّراند

نان روز از براي سكسِ شب است

نان شب هم براي عاشقِ مست

عشق هميشه در مراجعه است

عشق هميشه در مراجعه است


بعد از اين صد كتابِ شعرم روش

حرفِ اسكندر و تِزارم روش

همه آيند و باز باز رَوَند

زنده بودن كه خود منازعه است

عشق هميشه در مراجعه است

عشق هميشه در مراجعه است

Saturday

The Path With A Heart


This is my first post in this blog and the best thing I could think of at the moment to start this blog with is this extract a friend of mine sent me sometime ago...trying to inspire me, but it never did because I wasn't quite ready for it, or...I don't know! It's good if I have it here, I'll be seeing it each time I log in and one day, It will do what it has to do to me.Hopefully!!

Anything is one of a million paths. Therefore you must always keep in mind that a path is only a path; if you feel you should not follow it, you must not stay with it under any conditions. To have such clarity you must lead a disciplined life. Only then will you know that any path is only a path, and there is not affront, to oneself or to others, in dropping it if that is what your heart tells you to do. But your decision to keep on the path or to leave it must be free of fear or ambition. I warn you. Look at every path closely and deliberately. Try it as many times as you think necessary. Then ask yourself, and yourself alone, one question. This question is one that only a very old person asks. My benefactor told me about it once when I was young, and my blood was too vigorous for me to understand it. Now I do understand it.

I will tell you what it is: Does this path have a heart?

All paths are the same, they lead nowhere. They are paths going through the bush, or into the bush. In my own life I could say I have traversed long, long paths, but I am not anywhere. My benefactor's question has meaning now. "Does this path have a heart?" One makes you strong; the other weakens you. The trouble is nobody asks the question: and when a person finally realizes that they have taken a path without heart, the path is ready to kill them. At that point very few people stop to deliberate and leave the path.

A path without a heart is never enjoyable. You have to work hard even to take it. On the other hand, a path with heart is easy; it does not make you work at liking it. For my part there is only the travelling on paths that have heart, on any path that may have heart. There I travel, and the only worthwhile challenge is to traverse its full length.

And there I travel looking, looking, breathlessly.

- Don Juan

Apprentice to a Yaqui Sorcerer